سفارش تبلیغ
صبا
 
علی محمدی-طلبه ای از زنجان
کم گوى و گزیده گوى چون دُرّ نمی‌دانم تا کدامین قلۀ اهدافم صعود خواهم کرد؛ اما بی‌وقفه به سوی آخرینش در حرکتم
درباره وبلاگ


آدرس ایمیلمmohammadi1904@yahoo.com سعی این وبلاگ ارائه ی مباحث اخلاقی می باشد وبه دنبال این است یک دوره اخلاق نظری را به صورت کاملا آکادمیک در اینجا بیان کند،انشالله دعا کنید که بتوانیم عمل کنیم نه اینکه فقط به صورت اطلاعات در دلمان انباشته کنیم. بنده ی حقیر رشته ی تخصصی ام علاوه بر حوزوی بودن،فلسفه ی اخلاق می باشد.
لوگو
آدرس ایمیلمmohammadi1904@yahoo.com
سعی این وبلاگ ارائه ی مباحث اخلاقی می باشد وبه دنبال این است یک دوره اخلاق نظری را به صورت کاملا آکادمیک در اینجا بیان کند،انشالله دعا کنید که بتوانیم عمل کنیم نه اینکه فقط به صورت اطلاعات در دلمان انباشته کنیم.
بنده ی حقیر رشته ی تخصصی ام علاوه بر حوزوی بودن،فلسفه ی اخلاق می باشد.
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 12
  • بازدید دیروز: 181
  • کل بازدیدها: 506490



اگر  گناه نکنید، خیلی چیزا به شما میدنا

امام صادق فرمود یا مهذب، ایاک والذنوب، از گناهان بترسید. و حتی الشیعیانا، وشیعیان ما را هم از گناه بترسون که گناه نسبت به شما خیلی صریح است. شیطان بادیگران خیلی کار نداره، اون یه افسار داره می اید خودش دیگه. شما هستید که شیطانخیلی زور می‌زند شما را از راه بیرون ببرد، خیلی مواظب خودتون باشید.

من مکرر به رفقام عرض کردم که من بگم شما زیارت عاشورا بخوانید. نه نمی‌گم، مستحب است، خیلی هم خوبه، هر کی بتواند، بخواند، مداومت داشته باشد، خیلی خیلی خوبه، ولی من نمی‌گم. بگم شما نماز شب بخوانید، خیلی خوبه نماز شب، اما من عرض نمی‌کنم. عرض می‌کنم شما گناه نکنید،‌ یک کلمه. حرام نکنید، خلاف نکنید. اگر گناه نکنید، خیلی چیزا به شما میدنا،‌ اون قضیة باربری که در تبریز معروفه، قبر داره اونجا میگن داشته از بازار رد می‌شده، بازارهای تبریز خیلی طاقای بلندی دارن، ازاون بالا یه بچه‌ای پرت شد. اینم بار رو کولش بود، داشت می‌رفت، همونجا گفت نگهدار،بچه وسط آسمان و زمین ایستاد، رسید، او گرفت و گذاشت زمین. ریختن مردم بیچاره لباسش را پاره کردند. گفت چرا لباسم رو پاره می‌کنی؟ گفتند تو کرامت کردی. گفت چیزی نشده که، من در این باربری، حمالی، یک عمر به حرف او رفتم. اونم در خدایی، آقایی یک دفعه حرف قبول کرده. ما کی چیزی خواستیم گفتیم حمال نشیم، کی گفتیم باربر نشیم، کی گفتیم پلو می‌خوایم، چلو می‌‌خوایم

 




موضوع مطلب :

       نظر
پنج شنبه 93 خرداد 1 :: 10:20 صبح
علی محمدی

قال الصادق( علیه السلام) : اذا قام العبد فی الصلاة فخفف صلاته ، مخصوصا این شاگردان بیچاره که گیر برخی استادان(صاحبکاران و کارفرماها) بی توجه افتاده اند (که میگویند)زود برو نمازت را بخوان، زیاد طول ندی ها؟!

وحال اینکه این بنده خدا حواس نداره دیگه، عجله میکنه یا خود اوستا عجله میکنه (لذا میشود) فخفف صلاته قال الله تعالی لملائکته : اما ترون الی عبدی ، این روایترا مرحوم حاج میرزا جوادآقا نقل میکند، (خطاب خداوند) بنده منو می بینید داره نمازشرو تند میخوونه ، کأنه یری ان قضاء حوائجه بیدغیری اما یعلم ان قضاء حوائجه بیدیتصور کرده حاجتهای اورا مشتی قلی می دهد، حاجتهای تو عزیز من دسته منه (الله باریتعالی) من مشتری برای تو می فرستم! من مشتری رو رد میکنم! نه اینکه میگی فلانی مشتری منو کلّه کرد...

..




موضوع مطلب :

       نظر
شنبه 93 فروردین 9 :: 10:49 صبح
علی محمدی

به حقیقت برو و به خدا بگو: آمدم
اگر گفتند:چی آوردی؟ بگو
اولاً دل شکسته که از شما نقل است:
در کوی ما شکسته دلی میخرند و بس
بازار خود فروشی از آن سوی دیگر است
و ثانیاً:
جز نداری نبود مایه دارائی من
طمع بخششم از درگه سلطان من است
و ثالثا:
الهی آفریدی رایگان،
روزی دادی رایگان، بیامرز رایگان،تو خدایی نه بازرگان
" علامه حسن زاده "




موضوع مطلب :

         نظر بدهید
شنبه 92 اردیبهشت 21 :: 9:6 صبح
علی محمدی

یکی از مسائلی که هم در اخلاق اسلامی مطرح است و هم در عرفان و هم در سیر و سلوک، مسئله ی سکوت و کم حرف زدن است، اینکه آدم اهل خلوت باشد و تا ضرورت نداشته باشد حرف نزد، در روایات فراوان داریم که می فرماید شیعتنا الخُرس، خُرس جمع اخرس به معنی لال(بی زبان) است. شیعیان ما کسانی هستند که لال و کم حرفند، فراوان داریم در روایات صمت یعنی سکوت. خیلی در روایات داریم درباره ی خموشی و حرف نزدن.

یک جاهایی واجب است انسان حرف بزند، حکم خدا را بگوید ولی همان جایی که واجب است حرف بزند، همیشه به حد اقل نه حد اکثر. احادیث اهل بیت را نگاه کنید، سخنان پیغمبر اکرم (ص) همه کوچک و بریده بریده است، کم پیدا می کنید در احادیث پیامبر حدیثی که دو سطری باشد، هر چه هست یک سطری یا نیم سطری است. در کل عمر مبارک رسول خدا صلی الله علیه و آله یکی دو خطبه داریم که مفصل است، و همان خطبه های مفصل را اگر عادی از رو بخوانیم 5 دقیقه طول می کشد، پس معلوم می شود رسول خدا آدمی کم حرف بود، ائمه اطهار علیهم السلام کم حرف بودند، خطبه های نهج البلاغه اگر خطبه ی قاصعه را استثنا کنیم، تمام خطبه ها را وقتی آدم بخواند 5 دقیقه بیشتر طول نمی کشد، خطبه ی قاصعه که مفصل ترین خطبه ی نهج البلاغه و امیرالمومنین علیه السلام است را 20 دقیقه ای می شود خواند یعنی مفصل ترین خطبه امام 20 دقیقه طول کشیده است. اینها شاهد این است که معصومین علیهم السلام آدم های کم حرفی بوده اند.

مجالس امام خمینی را می گفتند مجالس مساکته بود یعنی وقتی کنارش می نشستید حرف نمی زد، وقتی جواب استفتاء فقها را که نگاه کنید، می بینید که معمولا در حداقل است نه حداکثر، یعنی وقتی سوالی را مطرح می کنند به حداقل جواب می دهند، یعنی هم در نوشتن اینطور است و هم در گفتار.

یکی از چیزهایی که بر همه ما خوب است و لازم است این است که کم حرف باشیم، البته کم حرفی در جامعه و مجتمع ، اما با زن و بچه حرف زدن و هرچه بیشتر معاشرت داشتن بهتر است ، نسبت به خانواده و بچه ها، همین که آدم بنشیند با آنها حرف بزند ، گفتگو باشد، چه قصه و چه شوخی باشد، خوب است، ثواب هم دارد و ارزش دارد، ولی بیرون و با مردم، همیشه به حداقل کلام اکتفا کنیم بهتر از این است که زیاد حرف بزنیم.

در شرح حال علامه طباطبایی نوشته اند که علامه طباطبایی یکبار نشد چیزی از استاد سوال کند، همیشه سکوت می کرد، در کشور های دیگر نیز اینطور است، مثلاً در مالزی، فلیپین، تایلند، یک استاد که درس می دهد، از اول تا آخر هیچ کس حرف نمی زند و گاهی وقتها خود استاد می گوید چیزی بگویید و این را بنده دیده ام که در کشورهای آفریقایی نیز اینطور است که آدم که حرف می زند، احدی حرف نمی زند و اگر حرفی صد در صد خلاف عقیده شان باشد باز هیچ چیز نمی گوید، اگر بگویید حرفی بزن، می گویند آن حرف که گفتی اشتباه بود، و اگر دوباره جواب دادید و باز جواب اشتباه بود، دوباره هیچ چیز نمی گویند و سکوت می کنند، نمی خواهم بگویم این صد درصد خوب است ولی اینکه آدم کم حرف باشد خوب است، قلیل کلام خوب است.

بهرحال این گناهان کبیره ای که می گویند 75 تا است، 36 تا برای زبان است و 34 تا برای کل اعضای دیگر. یعنی بیشترین گناهان برای زبان است، حدیث است که و هل یکبّ النّاس علی مناخرهم(فی النّار) الّا حصائد السنتهم ، آیا غیر از حرفهای زبان چیز دیگری آدم را به رو به جهنم می اندازد، یعنی آنکه آدم را با رو به چهنم می اندازد حصائد السنتهم است همین چیزهایی که با زبان درو می کنیم و بیرون می ریزیم.

شرح حال علما و بزرگان را وقتی می خوانیم، امام خمینی اینطور بود، علامه طباطبایی این طور بود، بسیار بسیار کم حرف، نمی شد چیزی را بپرسید جواب بدهد و دوباره بپرسید و جواب بدهد، اگر دوباره می پرسیدید سکوت می کرد.

یک مواقعی واجب است کسی مسئله می پرسد، یا جایی باید موعظه کنیم یا نصیحت کنیم، حرف زدن خوب است، با زن و بچه حرف زدن خوب است، پهلوی پدر و مادر نشستن و نفس اینکه در صورتشان نگاه کنیم، با آنها حرف بزنیم و شوخی کنیم، این گفتگو ثواب دارد ولی این در خانواده است و موارد دیگر سکوت کردن همیشه بهتر است از حرف زدن. و این هم در عرفان مطرح است هم در اخلاق و هم در سیر و سلوک

تعبیر های فراوانی نیز در دین داریم، خُرس ، لال بودن، صمت، ساکت بودن، خلوت، سکوت و این تعابیر در آیات و روایات خیلی بکار رفته و می خواهد بگوید انسان کم حرف باشد خیلی خوب است ،

کم حرفی یک وقت به این است که انسان منبر می رود، مقام معظم رهبری به امام جمعه ها دستور داده بود که دو خطبه ی شما از 40 دقیقه بشتر نشود، 40 دقیقه حداکثر است و نه حداقل، یعنی دو خطبه سی دقیقه بشود یا بیست دقیقه بشود خیلی بهتر است. و این حدیث است که إن طول الصلاة وقصر الخطبة مئنة من فقه الرجل، نماز طولانی و خطبه کوتاه از علامت فقه رجل است  .

آیت الله اراکی سی سال امام جمعه ی قم بود، نشد یکبار دو خطبه اش از ده دقیقه بیشتر طول بکشد ولی نمازش هم طولانی بود، یعنی خطبه نماز جمعه را مختصر بخوانیم، منبر مختصر باشد، حرف می زنیم مختصر باشد و گزیده و پر مغز و پر محتوا باشد.

انشاء الله خداوند همه ما را به آنچه رضای خودش است موفق کند.

سخنرانی استاد احمد عابدی(در مراسم عمامه گذاری در مدرسه ی علمیه جانبازان 23 اسفند 91)




موضوع مطلب :

       نظر
چهارشنبه 92 اردیبهشت 18 :: 9:35 صبح
علی محمدی

فرق ما که در حوزه و دانشگاهیم با توده مردم این است که آنها در کف معرفتند بالاخره ما عمری را صرف می کنیم باید در سقف معرفت باشیم نه در کف معرفت، البته پایان کار و سعادت نهایی با کیست آن دیگر نه حوزه و دانشگاه معیار است نه سطح بازار ؛ آن بیان نورانی حضرت امیر-سلام الله علیه- دارد که : « الغنی? و الفقر بعد العرض علی الله[6]» چه کسی توانگر است و چه کسی تهیدست است در روز حساب مشخص می شود خیلی از این کارگرهای ساده هستند که ممکن است از ما جلوتر بروند این فعلاً معیار نیست این از بیانات واقعاً نورانی حضرت امیر-سلام الله علیه- است : « الغنی و الفقر بعد العرض علی الله» آنجا معلوم می شود که چه کسی برنده است و چه کسی بازنده . دو رکعت نماز کارگری که با این وضع دارد آبرویش را حفظ می کند خیلی بیشتر از نمازهای مستحبی ما اثر دارد فرمود: « الغنی و الفقر بعد العرض علی الله» اما از نظر ظاهری ما عمرمان را صرف می کنیم یا در حوزه یا در دانشگاه لذا باید با دیگران باید فرق داشته باشیم، به ما گفتند که به کف معرفت اکتفا نکنید به آن سقف معرفت نگاه کنید.

 این عصاره بحث در فصل اول .

بحث در فصل دوم این است که ما امام را برای چه می شناسیم؟ برای این که به او اقتدا بکنیم، اقتدا بکنیم یعنی چه؟ یعنی هرچه او گفت ما عمل بکنیم که این می شود کف امام شناسی یا برای این که به او نزدیک بشویم بعضی از اوصاف او را هم پیدا بکنیم دست دیگران را هم بگیریم امام دیگران بشویم؟ کار افراد عادی با ماها که عمری را درکنار سفره امام زمان می گذرانیم باید فرق بکند الان این کارگر ساده از او توقعی بیش از این نیست که واجباتش را انجام بدهد و محرماتش را ترک کند اما به ما گفتند بفهم یعنی بفهم! تا امام جامعه نشدی عقب افتاده ای فرمود: واجعلنا للمتقین اماماً بخواه ، اگر دعا مستجاب نباشد که نمی شود ربنا هب لنا من أزواجنا و ذریاتنا قرة أعین و اجعلنا للمتقین إماماً[7] این راه را با این دعا به ما نشان دادند به ما فرمودند شما که در حوزه یا دانشگاه هستید آن قدر عرضه داشته باشید که چند نفر انسان خوب به شما اقتدا بکنند.

 متقین باید به دنبال ما بیایند

یک وقت است که کسی راه می افتد و دنبالش عده ای حرکت می کنند این معیار نیست، کسانی که قرآن آنها را متقی می داند می گویند خدایا ما را به طرزی تربیت کن که متقیان به ما اقتدا بکنند این کم مقامی نیست! برخی چون دیدند کار خیلی سخت است گفتند باید این گونه قرائت بکنیم : « واجعل لنا من المتقین اماماً»؛ نه،قرائت همین است: واجعلنا للمتقین اماماً  خدایا آن توفیق را به ما بده ما حالا که آمدیم حوزه آمدیم دانشگاه در علوم الهی داریم کار می کنیم نه تنها خودمان مشکلی نداشته باشیم نه خودمان باری روی جامعه نباشیم، بار جامعه را برداریم ( یک)، خوبان جامعه، انسان های بفهم به دنبال ما راه بیفتند (دو) ، این یعنی چه؟ این را به ما گفتند. ما تمام سعی و کوششمان این است که نسوزیم ،نسوختن هنر نیست این همه دیوانه ها را خدا به جهنم نمی برد ، آن نازل ترین درجه این است که انسان از خدا بخواهد که خدایا ما را به جهنم نبر ، این کجا آن دستورات دینی کجا! هیچ دیوانه ای را خدا به جهنم نمی برد هیچ کودکی را خدا به جهنم نمی برد هیچ کافر مستضعفی که حجت خدا به آنها نرسیده را به جهنم نمی برد . خب می بینید که بخشی از آسیا و بخشی از اروپا را این شوروی سابق داشتند این نقشه شوروی را می دیدید در نقشه جهان نوشته بود: « اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی» که بخشی از آن در آسیا بود و بخشی از آن در اروپا ، بسیاری از این دهات دور افتاده ای که این کمونیستها حکومت می کردند اصلا قرآن نشنیدند که چیست، اینها را که خدا جهنم نمی برد، فرمود: ?لِیَهلِکَ مَن هَلَکَ عَن بَیِّنَةٍ ویَحیی مَن حَی عَن بَیِّنَة [8] اینها که هیچ حجتی بر این ها ابلاغ نشد. بنابر این نسوختن هنر نیست خدایا مرا نسوزان و جهنم نبر ، این کافی نیست. باید مسئلت کنیم ما را با انبیا محشور بکن ما را با اولیا محشور بکن، اینها هنر است.

 بنابر این ما با توده مردم فرق داریم، فرق داریم هم یعنی باید کاری بکنیم که عده زیادی از خوبهای جامعه به دنبال ما راه بیفتند نه این که برای ما شعار بدهند نه این که با القاب ما را بخوانند، اگر این شد که همان بازی هاست!

ما هم می توانیم بقیة الله بشویم

از برجسته ترین القاب نورانی وجود مبارک امام زمان بقیة الله است که خدا او را باقی نگه داشت و باقی نگه می دارد؛ ما هم می توانیم بقیة الله بشویم منتها در دامنه آن حضرت و به اندازه خودمان . بیان این است که ذات اقدس الهی در قرآن کریم از علمای راستین تعبیر به «اولوا بقیة»کرد فَلَوْلاَ کَانَ مِنَ الْقُرُونِ مِن قَبْلِکُمْ أُوْلُواْ بَقِیَّةٍ یَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسَادِ فِی الأَرْضِ [10] . ما یک اولوا الابصار داریم ، یک اولوالالباب داریم، یک اولوا بقیة این کلمه اولوابقیة از بقیة الله بودن قوی تر نشان می دهد یعنی ولیّ بقا والی بقا . اولوالالباب ما به چه کسی می گوییم؟ ما گاهی می گوییم فلان شخص لبیب است فلان شخص عاقل است گاهی می گوییم اوالوالعقل است اولواللّب است اولوا بقیة است، اینها والیان بقایند متولیان بقایند ولایتی بر بقا دارند اینها ماندگارند. خب اگر قرآن کریم یک عده را اولوا بقیة فرمود وجود مبارک حضرت امیر به خودش حق می دهد که بگوید: « العلماء باقون ما بقی الدهر[11]» تا روزگار هست عالمان دین هستند آن وقت ما می توانیم باشیم. نه هزار سال نه دو هزار سال. ما می گوییم نوح سلام الله علیه- عمر پربرکتی کرده خب اگر نوح عمر پربرکتی کرده شاگردان نوح هم به تبع او می توانند باقی باشند. فرمود: « العلماء باقون ما بقی الدهر» . اینها چون راهیان وجود مبارک حضرت ولی عصرند حضرت را رها نمی کنند حضرت بقیة الله است اینها هم هستند .

توصیه ی آخر

الآن دوران نقش گیری شما جوانهاست از همین الآن خودتان را آزاد کنید یعنی پیمان ببندید که نه بیراهه بروید نه راه کسی را ببندید نه کسی شما را بازی بگیرد نه شما کسی را به بازی بگیرید بدانید که با ابدیت سروکار دارید می شوید «اولوا بقیة » ،می شوید « العلماء باقون ما بقی الدهر» اگر این چنین -ان شاء الله برادران و خواهران حوزوی و دانشگاهی ما «اولوا بقیة » شدند اینها پیروان راستین وجود مبارک حضرت ولی عصر بقیة الله ارواحنا فداه- هستند که می شود شد، آنگاه حیات طیّبه دارند از حیات عقلانی برخوردارند از مرگ جاهلی مصون اند آنگاه این نظام تا ظهور صاحب اصلی اش از هر خطری محفوظ خواهد بود .

 دیدار با جمعی از دانشجویان نخبه استان قم 21 اردیبهشت 1391




موضوع مطلب :

         نظر بدهید
شنبه 91 اسفند 12 :: 12:11 عصر
علی محمدی

زمانی آیت الله جوادی آملی جبهه مشرف شده بودند تا ملاقاتی با بسیجیان داشتهباشند. در میان رزمندگان نوجوان باصفایی بود که 14 سال داشت. پایین ارتفاع چشمه ایبود و باران گلوله از سوی عراقی ها می بارید. لذا فرماندهان گفتند برای وضو هم بهآنجا نروید. بالا بنشینید و همانجا تیمم کنید.
هنگامی که آیت الله جوادی تشریفآوردند، دیدند که آن نوجوان 14 ساله داشت به سمت چشمه می رفت برای وضو. بسیجیان هرچه فریاد زدند نرو خطرناک است، آن نوجوان گوش نکرد.
آخر متوسل شدند به این عالموارسته، حضرت آیت الله جوادی آملی که آقا! شما کاری بکنید. آقا نوجوان را صدا کردندکه عزیزم کجا می روی؟ گفت میروم پایین وضو بگیرم.
گفتند پسر عزیزم! پایین خطرناکاست. فرماندهان گفتند می توانی تیمم کنی. شما تکلیفی ندارید. همان نماز با تیممکافی است.
نوجوان نگاهی بسیار زیبا به چشمان مبارک این عارف بزرگوار کرد و لبخندزیبایی زد و گفتبگذارید حاج آقا نماز آخرمان را با حال بخوانیم و رفت وضوگرفت و یک نماز باحالی خواند و برگشت.
دقایقی بعد قرار بود عده ای ازبسیجیان بروند جلو و با عراقی ها درگیر شوند. اتفاقا یکی از آنها همین نوجوان 14ساله بود. یکی دو ساعت بعد آیت الله جوادی را صدا کردند و گفتند حاج آقا بیایدپایین ارتفاع. دیدند جنازه ی آوردند. آیت الله جوادی آملی نشستند و دیدند هماننجوان با همان لبخند زیبا پرکشیده و رفته.
آیت الله جوادی آملی کنار جنازه اشروی خاک نشستند، عمامه از سر برداشتند و خاک بر سر مبارکشان ریختند و گفتند :
جوادی! فلسفه بخوان. جوادی! عرفان بخوان. امام به اینها چه یاد داد کهبه ما یاد نداد؟!
من به او می گویم نرو و او می گوید بگذار نماز آخرمرا با حال بخوانم. تو از کجا می دانستی که این نماز، نماز آخر توست؟!




موضوع مطلب :

         نظر بدهید
شنبه 91 اسفند 5 :: 10:38 عصر
علی محمدی

بین طلاب نجف معروف بود که مرحوم علامه درچه ای در بحث  های علمی متفرقه و تخصصی های جانبی حوزوی قوی است و حتی اطلاعات و مطالعات تاریخی  او در مقایسه با سایر بزرگان حوزه نجف آن زمان کم نظیر است  .

به علاوه مشهور بود که مرحوم علامه از حافظه قوی و استعدادی شایان توجه برخوردار  است. همچنین حوزه ذهن علامه و آمادگی برای تشریح مطالب علمی و تسلط بر مستندات  تاریخی ایشان مثال زدنی بود  .

در همان زمان، یکی از دانشمندان بزرگ اهل سنت نیز در نجف  اشرف ساکن بود و منزلی هم در کوفه داشت، اهل سنت نجف و حومه بلکه مردم شهرهای مجاور  و هم مرز با نجف، توجه خاصی به او داشتند  .

او ضمن اینکه از حافظه ای قوی برخودار بود، از فقه جعفری نیز بی بهره نبود. در  حل معضلات علمی طلاب و فضلای مذاهب اربعه اهل سنت چهره ای مشکل گشا به شمار می رفت  .

به طوری که اگر یکی از علمای اهل سنت مشکل علمی و عقیدتی پیدا می کرد و نیازمند  استدلالی قوی و مستند بود، راهی نجف می شد و از محضر این عالم استفاده می نمود  .

دست بر قضا این دو با هم ارتباط پیدا کردند و هر یک تمایل  داشت با دیگری در مورد مسائل گوناگون اسلامی و قرآنی و عقیدتی به بحث بنشیند و از  اطلاعات و علوم دیگری بهره مند شود. بر این اساس چندین مرتبطه این دو عالم با  یکدیگر روبرو شده و مشغول بحث شدند و بر سر مقوله های مختلف با هم سخن  گفتند  .

در یکی از روزها آن دو، بحث حساسی تحت عنوان   « بررسی  حقانیت شیعه و سنی  » را آغاز کردند.

این مناظره که از حوصله یک جلسه خارج بود به درازا کشید به طوری که آن دو رسماًقرار گذاشتند در روزهای معین و در ساعات مشخص دو به دو در مکانی خلوت به دور ازدیگران و مزاحمت مراجعین بنشینند و این بحث حساس را دنبال کنند تا به نتیجه ایبرسند، به امید اینکه حقایق روشن شود.

بالاخره پس از مدت ها و روزها و ساعت ها بحث، نه آن عالم سنی توانستعلامه را قانع کندو نه علامه توانست بر عالم سنی غالب آید.

تا اینکه سرانجام در یکی از روزها در حالی که هر دو خسته و ناراحت به نظر میآمدند، یکی از آنان اظهار داشت: بالاخره باید قول و قراری در اینبحث بگذاریم؛ اینکه منصفانه قضاوت کنیم. هر مطلبی که مستند و از روی تحقیق بودبپذیریم و روی عقیده و مسلک بدون استناد و استدلال پافشاری نکنیم.

آنگاه از یکدیگر جدا شدند و هر یک به سراغ کار خود رفتند.

آن روز، پس از تعیین شرط و قرار با آن عالم سنی، مرحوم علامه درچه ای طبق معمولهمیشه به حرم حضرت علی (علیه السلام) مشرف شد و بنا به گفته خودش تصمیم گرفت پس ازاقامه نماز مغرب و عشاء و به هنگام زیارت مرقد مطهر، از حضرت علی (علیه السلام) استمداد بطلبد و از او ملتمسانه درخواست کمک و هدایت کند.

در حالی که شک از چشمان خیره علامه بر گونه اش می غلتید، به حضرت عرضه کرد : «آقای من! تو آگاهی که چقدر به شما و خاندانتان ارادت دارم، یاری ام کن تااز این مناظره سر فراز بیرون آیم

علامه مطالعه شب را طبق روال همیشه انجام داد اما در میان مطالعه و پس از آن حتیدر بستر خواب در فکر بحث فردا بود.

علامه با این افکار به بستر رفت تا اینکه خواب او را در ربود، و در عالم رؤیامولا به فریادش رسید.

مرحوم علامه خود فرموده بود که:

آن شب، آقا امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) به خوابم آمد و اذن سخن داد. لذا از حضرت تقاضا کردم و عرضه داشتم: « آقا خود شما همه ماوقع را می دانید و ازموضوعات گفته شده آگاهید، اینک ارائه طریق بفرمائید تا هر چه زودتر در مناظره پیروزشوم».

حضرت علی (علیه السلام) در عالم رؤیا به مرحوم علامه درچه ای فرمودند: « فردا هنگام بحث، موضوع را اختصاص بده به این مقوله که قبر حضرتزهرا (سلام الله علیها) در کجاست؟ و اگر مکان معلوم نیست چرا آن قبر مخفیاست!؟»

مرحوم درچه ای می گوید: «از خواب که بیدار شدم، آن لحظات دیدار و گفتگو با مولادر مقابل چشمم بود و از شوق اشک می ریختم.

پس از بیداری از خواب آنچنان هیجان زده شده بودم که دیگر خوابم نمی برد.

 پیروزی خود را قطعی می دیدم، حقانیت تشیع و حقانیت علی (علیه السلام) و اولادشدر عقیده ام چند برابر شد. پس تا صبح دیگر نخوابیدم و در انتظار ساعات موعودماندم

طبق قرار قبلی هر روز آغاز بحث به نوبت به عهده یکی از ما دو نفر بود.

 آن روز اتفاقاً نوبت من بود که بحث با بسم الله از طرف من شروع شود و بعد ازسخن من استدلالاتم او پاسخ گوید.

گفتم: امروز می خواهم پیش از ادامه بحث قبلی نکته ای را برای من روشن کنید و سپسبه دنبال بحث قبلی برویم و آن اینکه: اولاً قبر حضرت زهرا (سلام الله علیها) تنهایادگار پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) کجاست؟

و چرا به چه علت و به چه مناسبت قبر آن بانوی با عظمت همچنان مخفی است؟

علامه خود در بیان اهمیت این سؤال می گوید:

طبیعی است این بحث کوچکی نبود و گو اینکه سؤال کوتاه است ولی جواب آنخیلی طولانی است و مستلزم آن است که طرف مقابل ادله و بر اهینی مستدل و منطقی وقانع کننده اقامه کند و موضوع را از نظر تاریخی و از نظر جو سیاسی حاکم در آن روز (زمان شهادت) کاملاً مورد تحلیل قرار دهد، که این موضوع را صدها دانشمند سنی تا بهحال به بحث گذارده اند و یک سری ادله اقامه کرده اند و اکثرشان نیز قبول دارند کهدر این مورد جوابی ندارند و هنوز کسی توان آنکه بتواند یک دلیل منطقی و مستدل عنوانکند، نداشته است.

علامه می افزاید:

پس از طرح عنوان بحث جدید (اختفای قبر حضرت زهرا (سلام الله علیها) منتظر بودمکه آن عالم سنی نسبت به این بحث جدید که با حبث روز قبل تفاوت داشت، سخنی معترضانهگوید که چرا مبحث روز قبل را دنبال نمی کنی و بحث جدید و انحرافی پیش آورده ای؟

ولی به رغم تصور من آن عالم سنی پس از طرح این عنوان رنگش تغییر کرد و چند لحظهای ساکت ماند که سکوتی این چنین از وی هرگز سابقه نداشت و سر را برای چند لحظه بهزیر انداخت و به فکر فرو رفت و مثل اینکه سنگی بر سرش خورده باشد، حالت بهت زدگیپیدا کرد. بعد سر را بالا آورد و درحالی که به زحمت کنترل خود را حفظ می کردگفت:

«آقای درچه ای! آقای سید محمدباقر، حضرت آقا به خدا قسم این سؤال از خودشما نیست! والا بفرمایید چرا تا به حال و در این مدت طولانی و این همه مباحثات ومناظرات مفصل، این بحث را به میان نیاوردید؟

با اینکه من همه روزه نگران این عنوان بودن و اضطراب داشتمو با خود می گفتم که خدا کند اختفای قبر حضرت زهرا (سلام الله علیهما) به میاننیاید که قطعاً جوابی ندارم

آن عالم سنی پس از گفتن این جملات در حالی که مختصر لرزشی در بدن و در زبانشپدیدار شده بود، بی اختیار به گریه افتاد و در همان حال پرسید: «آقا بگویید این سخنرا چه کسی به شما یاد داده؟ و چرا تا به حال این سؤال را نگفتید؟ چرا که سؤال ومطلبی کوبنده تر و مستدل تر و منطقی تر و شکننده تر از این مبحث نیست شما را به خداحقیقت را بگویید، بگویید

وقتی من انقلاب درونی او را دیدم ماجرا را مو به مو برای او شرح دادم و گفتم پساز قرار قطعی به حرم امام علی (علیه السلام) رفتم و از او کمک خواستم و حضرت علی (علیه السلام) دیشب به خوابم آمد و مرا راهنمایی کرد و اضطرابم را بر طرف نمود.

آن عالم سنی پس از شنیدن نقل خواب و رهنمود حضرت علی (علیه السلام) گفت:

 به زهرا (سلام الله علیهما) و علی (علیه السلام) قسم من ارادتمندخاندان عصمت و طهارت هستم، ارادت داشتم، اکنون ارادتم بیشتر شد و بعد اضافه کرد، منقبلاً هم به این بزرگواران عقیده داشته و هم اکنون دارم و حق را در تمام مراحل باعلی (علیه السلام) و تشیع می دانم و اذعان دارم که حق علی (علیه السلام) و زهرا (سلام الله علیهما) در ثقیفه بنی ساعده پایمال شد و ریاست طلبان نگذاشتند عدالت علی (علیه السلام) جهان را گلستان کند.

آنگاه افزود: من آوازه علمی و تسلط کم نظیر شما را در مباحث عقیدتی و علمی شنیدهبودم، لذا بر آن شدم که با شما به بحث بنشینم و از نظریات و اطلاعات شما بهره گیرمتا در عقیده قلبی خود قوی تر و استوار تر گردیده و در مقام مباحثه با سایر همکیشانخود سخنی گویاتر پیدا کنم، تا بلکه از این طریق خدمتی به تشیع کرده باشم.

من به ظاهر عالم سنی هستم ولی عقیده ام و مرامم آنچنان است که عرض کردم و درموقعیت خاصم، نمی توانم به ظاهر غیر از این باشم و می دانم که سود من برای تشیع بهطریق موجود بهتر به نظر می آید و از شما هم تقاضا می کنم و شرعاٌ شما را هم مدیونمی دانم که نام مرا با این عقیده که عرض کردم فاش نکنید و نزد کسانی که مختصراطلاعی از مسأله مناظره و مباحثه ما دارند سخنان مرا فاش نسازید.

مرحوم علامه به داشتن حافظه قوی و هوش و ذکاوت فوق العاده در حوزه هایعلمیه تشیع بخصوص نجف و اصفهان مشهور شده بود و اکثر معاصران ایشان غبطه آن درایت واستعداد و حافظه را می خوردند.

ولی بعد از شب معهود و اشاره مولا علی (علیه السلام) حافظه ایشان گویا اینکه خوبوبد ولی به حدی قوی شده بود که هر مطلبی با یک مرتبه مطالعه و مراجعه در حافظه اشنقش می بست و دیگر هرگز از ذهنش خارج نمی شد.

عجیب تر آنکه با مطالعه هر فرعی از فروع و هر جمله ای از احادی و مطالب علمی،بلافاصله وجوه عدیده و استنباطات کثیره و طرف مختلف و مثالهای گوناگون ، که هر یکخود موضوع نو و مطلب جدیدی بود- در ذهنش خطور می کرد.

در اکثر مواقع نظریات مرحوم علامه چه فقهی، چه اصولی، چه فلسفی، چه کلامی، چهتفسیری، چه روانی، هر چه بود، همه را به اعجاب وا می داشت.




موضوع مطلب :

         نظر بدهید
چهارشنبه 91 آذر 29 :: 11:29 صبح
علی محمدی

مجاهدت با نفس ــــ شاگردان سید بحر العلوم ،یک روزدیدند ،استاد خیلی خوشحال است ،علتش را پرسیدند . در پاسخ فرمودند «من بعد از 25 سال مجاهدت و زحمت ،اکنون که در خود نگریستم دیدم اعمالم ریایی نیست و توانسته ام آنرا رفع کنم .

دعا گوی رهبرمان ـــ یکی از شاگردان اهل دل علامه طباطبائی که در یکی از مساجد تهران ،امام جماعت بودند ،می فرمودند :زمانیکه مقام معظم رهبری ،رئیس جمهور بودند در عالم مکاشفه دیدم حضرت زهرا (س) خودش روضه میخواند و گریه میکرد ،بعد خواستند دعا بفرمایند ،گوش دادم ببینم در دعا چه میگویند ، شنیدم با حالتی می فرمود :« فرزندم سید علی ، فرزند سید علی » فهمیدم مادرش زهرای مرضیه دعا گویش است .

رعایت قانون ــــ در نوفل لوشاتو سر بریدن حیوانات در خارج از کشتارگاه ممنوع است ،یک روز گوسفندی را به خانه امام (ره) آورده بودندودر آنجا سر بریدند . امام با اینکه دردیار کفر بود ،فرمود :« چون از قانون حکومت تخلف شده نمی خورم »

تاخیر ظهور ــــ حضرت آیت الله تهرانی که از نزدیکان و معتمدین آیت الله بهجت می باشد ، یک روز در مشهد آمد سخنرانی بسم الله را گفت و زار زار گریه کرد و فرمود :به همه شما تسلیت می گویم یک خبر بدی برای شما دارم . یکی از علما محضر امام زمان رسیده اند و با خبر شدند ظهور ایشان باز به تاخیر افتاده و آقا از بعضی دوستانش هم اظهار گله کرده اند.

نحمل بد اخلاقی پدر و مادر ـــــ شخصی بود در تهران که در وجود او واقعاً عشق الهی موج می زد ،خودش رمز این عشق الهی را اینطور میگوید : من مادر بد اخلاقی داشتم حتی به خاطر او ازدواج نکردم . یک شب که مادرم مریض بود ، گفتم شاید شب بیدار شود و آب بخواهد فلذا آب را بالای سر او گذاشتم او بیدار شد ،ولی فکر کرد من دیر آب آورده ام لذا آب را با کاسه به سر من کوبید ،کاسه شکست ،من بدون هیچ اعتراضی رفتم با زحمت ،یک کاسه آب دیگری برای او آوردم ، وقتی مادرم آب را خورد ،هما نجا احساس بارقه نوری در دلم کردم فهمیدم به خاطرتحمل بد اخلاقی مادرم .......واقعاخدابه من خیلی چیزهاداد.

یک بار هم من از خدا خواستم ـــــ شخضی در بازار تبریز حمال بود ،در بازار ،یک روز کار گری داشت از بلندی سقوط میکرد یک دفعه این حمال گفت :خدا نگهش دار ،همان لحظه دیدند آرام آرام و سالم آن کارگر روی پا رو زمین نشست ،گفتند چطوراین کاررا کردی کردی گفت : یک عمر خدا به من گفته غیبت نکن ؛ دروغ نگو . من هم گفتم چشم ،حالایک بار هم من به خدا گفتم .

اثر لقمه ــــ پدر علامه مجلسی می گوید :یک بار محمد باقر را در طفولیت به مسجد بردم ،یک دفعه دیدم با سوزنی ، مشک آب مسجد را سوراخ کرد ، ناراحت به خانه آمدم ،خدایا فرزند من چرا باید اینطور در بیاید ؟ زنش گفت علت را من میدانم تقصیر من است ، یکروز رفتم منزل همسایه مان ، روی درخت انارهای زیبایی وجود داشت ، من آنوقت سوزنی به یکی از انارها فرو کردم و آنرا مکیدم محمد باقر هم در شکمم بود اثر همان حرام است .

عالم هستی هرآنچه هست دست علما و بندگان صالح است ــــ پسر شیخ حسنعلی می گوید : آخر ماه رمضان بود ،پدرم گفت برو پشت بام ببین می توانی هلال ماه را ببینی ؟ می گوید رفتم دیدم آسمان ابری است ،نمی شود ماه را دید . آمدم همین ابری بودن آسمان رابه پدرم گفتم : پدرم گفت : خب به ابرها می گفتی بروید کنار می خواهم ماه را ببینم .وخودش آمدبالای پشت بام وهمین کارراکرد..... بله این کارها برای بندگان صالح که چیزی عجیب وسختی نیست.

کار فقط باید برای خدا باشد ــــ شخصی می گفت :من گرفتار ریاء شده بودم . یک شب در خواب دیدم قیامت شده است یک کیسه پر از سیب به من دادند ، دست کردم یکی برداشتم دیدم لکه لکه است ، گفتم این چیه ؟ گفتند : نمازهای ریایی توست سیب بعدی بدتر بود ،روزه هایم بود ،یک یک سنبل اعمالم را نشان دادند ، بعد خطاب آمد بریزید دور خریدار اینها را نمی خرد، گفتم خریدار کیه؟ گفتند :خدا . خدا می فرماید : تو مردم را در اعمال ما شریک کردی ، ما به نفع شرکا کنار رفتیم ، برو مزدت را از آنها بکیر ؛گفتم شرکای من که کاری از دستشان بر نمی آید ، خطاب آمد تو که این را میدانستی چرا در عمل آنها را شریک کردی ؟ بعد از خواب پریدم و به سید الشهدا پناه بردم ودیگربه فکراصلاح وخالص کردن کارهیم افتادم.

هیچ عملی را کوچک نشمارید ـــ یک سیلی آمده بود منطقه ناصر خسرو تهران ،سگی به آب افتاده بود در قسمتی گیر کرده بود سگ در حال خفه شدن بود ، یک دفعه عالم بزرگوار سید مهدی قوام رادیدندکه عبا و عمامه را در آورد و به آب پرید ، رفت سگ را به بغل گرفت ،داشت سگ را بیرون می آورد ، گریه اش گرفت فرمود :الهی سگی را به سگی ببخش ،بعد از مرگ ایشان را در خواب دیدند که فرمود :یکی از چیز هایی که اینجا دستم را گرفت ،نجات همان سگ بود .

ریش تراشی ــــ مرحوم حاج مقدس از واعظین محترم تهران بودند ، دعوتش که می کردند می فرمود : می آیم و مزد من این باشد که دیگر ریشتان را نتراشید ،چون حرام است .

احترام به سادات ــــ شیخ انصاری بالای منبر مشغول درس دادن بود ، دیدن چند بار ایشان از روی منبر بلند شدند باز نشستند ، بعد درس علت را گفتند : چند بچه در حال بازی بودند ،یکی از آنها سید بود ،این بچه گاهی به صحن درس میآمدند در حال بازی ،وقتی آن بچه سید میآمد من بلند میشدم وقتی می رفت باز مینشستم .

حرف اثر دارد ـــــ یک شخص از فرنگ برگشته ای در جلسه عقد زوجی به یکی از علماء با جسارت گفت: چیه چند تا حرف عربی می گویی ،این چه تاثیری دارد چطور دو نفر را که تا چند دقیقه پیش نامحرم بودند چطور با چند کلمه محرم شدند حرف چه تاثیری دارد ؟این عالم چیزی نگفت . یکدفعه گفت : ای خر ،ای الاغ . ان شخص با ناراحتی گفت :بامنی ؟آن عالم فرمود : چرا ناراحت می شوی مگر نگفتی حرف تاثیری ندارد .

در بلا هم می کشم لذات او ـــ یکی از اولیای خدا ، شب که به منزل رفت به همسرش گفت : روغن بیاور و در چراغ بریز . همسر گفت : نداریم . گفت :لااقل چیزی بیاور بخوریم ،همسر گفت: غذا هم نداریم چیزی در خانه نداریم . نوشته اند آن شب از خوشترین شبها ی ولی خدا بود و تا صبح شکر میکرد که خدایا در یک شب این دو نعمت بزرگ را به من دادی . محو یار هستند و میگویند هر چه از دوست رسد نیکوست.ویادراحوالات مرحوم سیدعلی قاضی نوشته اندروزی وقتی به درمنزلشان رسیددید صاحبخانه تمام وسایل خانه اش رابه کوچه رسیده است بدون هیچ ناراحتی با خودش این جمله رازمزمه کرد(خدافکرکرده ماهم آدم شدیم داره مارو امتحان می کنه)چقدر واقعا دلهایشان بزرگ بود...




موضوع مطلب :

       نظر
شنبه 90 آذر 19 :: 4:12 عصر
علی محمدی

  «شهدا و کرامات الشهدا »

«اللهم ارزقنی شهداة فی سبیلک » این دعایی است که در طول تاریخ و هم اکنون نیز بر لب بعضی ها جاری است . مقام معظم رهبری می فرمایند : «آن روزها در وازه ای برای شهادت داشتم و حالا معبری تنگ ،هنوز هم برای شهید شدن فرصت است ، دل را باید صاف نمود » یاد شهداء گاهی به این معنی است که ای کاش ما هم به شما بودیم و به شهادت می رسیدیم . عزیزان ،همیشه از خدا مرگ آبرومند یعنی شهادت را بخواهیم . و بگوئید«پرودگارا ای خریدار، از من خرید کن ،از این بنده ذلیل و از فروشنده بی سرو پا هم خرید کن ،هر چند ناخالصی دارد، تو بخر به هر قیمت که می خواهی»

خاطراتی از شهدای عزیز :

1- خنده حق ـــــ سال 63 شهیدی را می خواستند دفن را می خواستند دفن کنند، یکدفعه صدای خند ه از قبر بلند شد ، گفتند شاید زنده است ، دکتر ها گفتند نمی شود چون نصف بدنش قطع شده بود. وقتی به وصیت نامه اش نگاه کردن به رازش پی بردند . نوشته بود «خدایا اگر راه ماحق است، در قبر لبم به خنده باز شود تا بفهمند راه من حق است » و هم اینطور هم شد.

2- یا حسین گفتن هایمان کاش رنگ و بویی داشت ــ رزمنده ای بود ، همیشه بوی خوش میداد رزمنده ها سوال می کردند فلانی چه عطری می زنی هیچ حرفی نمی زد ، این شهید در وصیتنامه اش آورده بود « به خدا تا حالا عطری نزده ام ، هر وقت می خواستم خوشبو شوم، چشمهایم را می بستم ، سه بار می گفتم :«یا حسین ؛یا حسین ،یا حسین»

  3- گناه ،مانع شهادت ــ طلبه ای با صفا، شهیدی را در خواب میبند و از او سوال می کند، آیا ابی عبدالله (ع) به ما شهادت قسمت نمی کند ؟ شهید می فرماید :«حضرت ،اسم خیلی از شما ها را می نویسد ،شما خودتان آن را پاک می کنید.»

  4- قضیه کارت عروسی شهید ردانی پور ــ (چهار کارت نوشت به امام رضا، امام زمان، حضرت زهرا وحضرت معصومه) درشب عروسی اش حضرت زهرارادرعالم خواب زیارت کردکه به ایشان فرموده بود:(حاج مصطفی جان توعزیزمایی همه ی مااهلبیت به عروسی توخواهیم آمد...) ولی هزاران حیف که جلسات عروسی هایی که مامیگیریم چون باگناه آمیخته شده است همیشه باخط نامرئی می نویسیم: وروداهلبیت ممنوع

  5- بازآ هر آنچه هستی بازآ ــ شخص لاتی آمده بود به جبهه که بدنش پر از خالکوبی های زشت و مبتذل بود ،رفیقی پیدا کرد در آنجا ،یک روز رفیق از این شخص پرسید فلانی از خدا چه می خواهی ؟از خدا خواسته ام مرا طوری ببرد که کارم به غسل نکشد . چون اگر موقع غسل آن خالکوبی ها را ببیننند آبرویم می رود . یک گلوله مستقیم به اواصابت کرد و او را پودر کرد و اثری از او با قی نماند که کارش به غسل بیانجامد .

  6- سخنی از یک شهید زنجانی ــ از شهید یوسف قربانی پرسید ند غواص یعنی چه ؟ فرمود یعنی مرغابی امام زمان  (عج) حرف آخر با حضرت مهدی (عج) :

خدا کند به دلت مهر این غلام افتد             به رنگ سرخ شهادت در آوی ما را

 




موضوع مطلب :

       نظر
شنبه 90 آذر 19 :: 3:58 عصر
علی محمدی

      

1. یکی از فضلا که چند سالی در محضر علامه درس خوانده می‌گوید: «عازم بیت‌الله الحرام بودم، برای خداحافظی خدمت علامه رفتم و گفتم نصیحتی بفرمایید که توشه راهم باشد. این آیه را قرائت فرمودند: «فاذکرونی اذکرکم: به یادم باشید تا به یادتان باشم.» بعد افزودند: «به یاد خدا باش تا خدا به یادت باشد. اگر خدا به یاد انسان بود، از جهل رهایی می‌یابد و اگر در کاری ماند، نمی‌گذارد عاجز شود و اگر در مشکل اخلاقی گیر کرد، خدایی که دارای اسماء حسنی است و متصف به صفات عالیه، البته به یاد انسان خواهد بود.»

2. استاد امجد می‌گوید: هرگاه از ایشان می‌پرسیدم: «چگونه قرآن بخوانیم؟» می‌فرمود: «توجه داشته باشید که کلام‌الله است.» در اینجا مناسب است به دو روایت اشاره شود که اگر معنای ژرف و خاص «تجلی» را بدانیم و التفات داشته باشیم که کلام از متکلم جدا نیست، آن دو را جامعترین روایت در معرفی قرآن خواهیم دانست: حضرت علی علیه‌السلام می‌فرماید: «فتجلی سبحانه لهم فی کتابه من غیر أن یکونوا رأوه بما أراهم من قدرته: پس خداوند سبحان، در کتابش (قرآن) بر بندگان، بی آنکه [ بتوانند] او را ببینند، تجلی کرد به آنچه از توانایی اش به آنان نشان داد.» حضرت صادق علیه‌السلام فرمود: «لقد تجلی‌الله لخلقه فی کلامه ولکنهم لایبصرون: خداوند در سخن خویش (قرآن) بر آفریدگان خود تجلی کرده، اما آنان او را نمی‌بینند.»

3. نجمه السادات طباطبایی (فرزند علامه) از قول پدر می‌گوید: «بشر باید عاطفه داشته باشد. کسی که عاطفه ندارد، یعنی با قرآن دوست نیست! ما هر چه داریم، از اهل بیت پیامبر علیهم‌السلام داریم. . . ما همه آبروی خود را از محمّد و آل محمّد علیهم‌السلام کسب کرده‌ایم.»

4. استاد امجد: شخصی به مرحوم علامه عرض کرد: «با این پدر و مادرهای پرتوقع چه کنیم؟» فرمودند: «غیبت پدر و مادرها را نکنید!»

5. علامه می‌فرمود: «در شب و روز زمانی را برای حسابرسی خود قرار بدهید و ببینید که این 24 ساعت چگونه بر شما گذشته. اهل محاسبه باشید. همان‌طور که یک بازرگان، یک کاسب، دخل و خرج خود و صادرات و وارداتش را حساب می‌کند، ببینید در شبانه روزی که بر شما گذشته، چه چیزی اندوخته‌اید، چه گفته‌اید، یک یک رفتار و گفتارتان را حساب برسید، از نادرستی‌ها استغفار کنید و سعی کنید تکرار نشود، و برای آنچه شایسته و صالح و به فرمان حاکم عقل بود، خدا را شاکر باشید تا به تدریج برای شما تخلق به اخلاق ربوبی ملکه بشود.»

6. آیت‌الله استاد حسن‌زاده آملی: یکی از کلمات قصار علامه طباطبایی این بود که: «ما کاری مهمتر از خودسازی نداریم.» البته این نه به این معناست که انسان همه کارها و وظایفش را کنار بگذارد و برود یک گوشه‌ای مشغول خودسازی شود، بلکه خودسازی اصلی در اجتماع بودن و به وظایف خود عمل کردن و گناه نکردن است.

7. علامه طباطبایی: «تخم سعادت، مراقبت است. مراقبت یعنی کشیک نفس کشیدن؛یعنی حریم دل را پاسبانی کردن. یعنی سر را از تصرفات شیطانی حفظ داشتن. پاسبان حرم دل بودن. این تخم سعادت را باید در مزرعه دل کاشت و بعد به اعمال صالحه و آداب و دستورات قرآنی، این نهال سعادت را پروراند. بزرگترین و مهمترین کاری که در عالم داریم و هیچ کاری از اطوار و شئون زندگی ما مهمتر از آن نیست، این است که خودمان را درست بسازیم.»

8. علامه می‌فرمود: «بزرگترین (و سخت ترین) ریاضتها، همین دینداری است.»در روایتی از حضرت امیر علیه السلام هست که می‌فرماید: «الشریعه ریاضه النفس: آیین اسلام و احکام آن، ریاضت و ورزیدگی نفس می‌آورد.»

9. آیت‌الله حسن زاده به نقل از علامه می‌فرمود: «ما سرانجام هر چه را در خارج می‌جستیم، در درون یافتیم.»

بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست

از خود بطلب هر آنچه خواهی، که تویی

10. علامه طباطبایی: «هنگامی که حقایق برای سالک کشف می‌شوند، به صورتهایی رخ می‌نمایند و در ابتدای امر، تمثلات رعد و برق و لرزه و مانند اینها روی می‌دهد ودر این حال کشف مثالها و صورتهایی پیش می‌آیند و انسان، موفق به زیارت جمال مبارک رسول اکرم و امامان علیهم‌السلام می‌شود. . .»

11. ایشان می‌فرمود: «عناوین دنیوی، اگر وفا و دوام داشته باشند، تا لب گورند و نوعاً هم، بی وفا هستند، بعد از آن مائیم و ابدِ ما.»

12. استاد حسن زاده آملی نقل می‌کردند: خداوند درجات ایشان را متعالی بفرماید که لفظ «ابد» را بسیار بر زبان می‌آورد و در مجالس خویش چه بسا این جمله کوتاه و سنگین و وزین را به ما القا می‌فرمود که: «ما ابد در پیش داریم. هستیم که هستیم.» انما تنتقلون من دارالی دار؛انسان از بین رفتنی نیست، باقی و برقرار است، منتها به یک معنی لباس عوض می‌کند و به یک معنی، جا عوض می‌کند.

13. آیت‌الله مصباح: «آقایی در قم بود که آلبومی از عکس‌ همه بزرگان و علما درست کرده بود. از هر یک از علما و مراجع عکسی همراه با امضایی تهیه کرده بود. از من خواستند که عکسی هم از علامه برایش بگیرم. . . مرحوم علامه عکسی از خودشان را دادند و پشت آن، این شعر حافظ را نوشتند:

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

نقطه عشق نمودم به تو‌هان! سهل مکن

ورنه تا بنگری از دایره بیرون باشی

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش

کِی روی؟ ره ز که پرسی؟ چه کنی؟ چون باشی؟

14. استاد امجد از قول علامه می‌گوید: «اگر یک کاه برداری، در همه عالم(هستی) اثر می‌گذارد! «پس گناه کردن چه اثری بر هستی می‌گذارد؟»

15. استاد فاطمی نیا به نقل از علامه می‌فرمود: «گاهی یک عصبانیت، بیست سال انسان را به عقب می‌اندازد.»

16. حجت الاسلام سید احمد فاطمی: در اوایل طلبگی، روزی مرحوم علامه به حجره‌ام تشریف آوردند و فرمودند: «به ظاهر در اینجا غیبت شده است!» گفتم: «بله؛پیش از آمدن شما، چند نفر که درسشان از من بالاتر بود، اینجا بودند و غیبت کسی را کردند.» فرمودند: «باید می‌گفتی از اینجا بروند، این حجره دیگر برای درس خواندن مناسب نیست؛اتاق خود را عوض کن.»

17. می‌فرمود: «درس اخلاق، گفتنی نیست، عمل است.»

18. علامه هر شب جمعه به زیارت اهل قبور می‌رفت و معتقد بود: «رفتن به قبرستان در سازندگی انسان مؤثر است.»

19. استاد حسن زاده آملی: وقتی به حضور شریف علامه طباطبایی، تشرف حاصل کرده بودم و عرض حاجت نمودم، فرمود: «دعای سحر حضرت امام باقر علیه‌السلام را فراموش مکن که در آن جمال و جلال و عظمت و نور و رحمت و علم و شرف است و حرفی از حور و غلمان نیست. اگر بهشت شیرین است، بهشت‌آفرین شیرین‌تر است.»

20. استاد علی احمدی: وقتی دروس سطح را خدمت علامه طباطبایی تمام کردم، از ایشان پرسیدم: «فلسفه بخوانم یا نه؟ فرمود: «اگر می‌خواهی بخوانی [ تا جایی که] صاحب نظر شوی، بخوان؛و اگر حوصله نداری و صرفاً می‌خواهی چند اصطلاح را یاد بگیری، نخوان.»

21. حجت‌الاسلام قرائتی: روزی در مسیر راه به علامه طباطبائی برخوردم. خواستم مرا نصیحت کند؛فرمود: «بحارالانوار را زیاد مطالعه کنید و از روایتهای آن ساده نگذرید.»

22. حجت الاسلام ضرابی: علامه می‌فرمود: «هرج و مرج علمی شده و هر کس دست به قلم برده و. . .»؛لذا به این جانب سفارش می‌فرمود: «تا خوب پخته نشدید، دست به قلم نبرید و کتاب به جامعه عرضه نکنید.»

23. جوانی در نامه‌ای به علامه نوشت: «جوانی هستم 22 ساله، در محیط و شرایطی زندگی می‌کنم که هوای نفس و آمال بر من تسلط فراوان دارد و مرا اسیر خود ساخته‌اند و سبب باز ماندنم از حرکت به سوی‌الله شده‌اند. به چه اعمالی دست بزنم تا بر نفس مسلط شوم و این طلسم شوم را که همگان گرفتار آنند، بشکنم و سعادت بر من حکومت کند؟ نصیحت نمی‌خواهم، بلکه دستورات عملی برای پیروزی لازم دارم.»

در پاسخ نوشتند: «برای موفق شدن و رسیدن به منظوری که در نامه مرقوم داشته‌اید، لازم است همتی برآورده و توبه‌ای نموده، به مراقبه و محاسبه پردازید. به این نحو که هر روز که هنگام صبح از خواب بیدار می‌شوید، قصد جدی کنید که در هر عملی که پیش می‌آید، رضای خدا را مراعات خواهم نمود. آن وقت در سر هر کاری که می‌خواهید انجام دهید، نفع آخرت را منظور خواهید داشت؛به طوری که اگر نفع اخروی نبود، انجام نخواهید داد و وقت خواب چهار پنج دقیقه در کارهایی که روز انجام داده‌اید، فکر کرده و یکی یکی از نظر خواهید گذرانید.

هر کدام مطابق رضای خدای انجام یافته، شکر بکنید و هر کدام تخلف شده، استغفار. این رویه را هر روز ادامه دهید. این روش گرچه در ابتدا سخت است و در ذائقه نفس تلخ، ولی کلید نجات و رستگاری است و هر شب پیش از خواب اگر توانستید سور مسبّحات (حدید، حشر، صف، جمعه و تغابن) را بخوانید و اگر نتوانستید، تنها سوره حشر را بخوانید و پس از 20 روز، حالات خود را برای بنده بنویسید. ان‌شاء‌الله موفق خواهید بود.

 

  ? منبع: روزنامه - اطلاعات - تاریخ شمسی نشر 29/8/1389

 




موضوع مطلب :

       نظر
شنبه 90 آذر 19 :: 3:45 عصر
علی محمدی
1   2   >